مینویسم،نمی خواند



تنها ماند...

دست بکش رو آسمونا

ستاره تازه بچین

من چه کنم بی عشق تو

وقتی شدم تنهاترین

من از خدا می خوام کمک کنه یه روز فراموشم کنی

منم خوشم که تا ابد عروسک خیالمی

ـــــــــــــــــــــــــــ

آری...

او رفت و پدر پیر تنها ماند...

۱۳۸۸/۸/٢  توسط عباس  | نظرات ()

 

آه...دلم سوخت

آه...دلم سوخت وقتی شنیدم...

...؟

او مادرش را دوست داشت

به اندازه تمام دوری هایش

یادم می آید می گفت...

اگر خدایی ناکرده مادرم از دنیا رفت

اگر کنارش نباشم...

خودم را هرگز نخواهم بخشید!

ولی...

ولی از دست رفت...

و او در کنار مادرش نبود...

دلم می سوزد وقتی فکر می کنم که در لحظات آخر

این مادر همچنان چشم به راه تک فرزندش بود

ولی نیامد...

دلم می سوزد وقتی فکر می کنم در لحظه شنیدن خبری که

یک عمر از شنیدنش در وحشت بود

چه حالی داشته...

بله...

مادرش چشم از این جهان فرو بست...

در حالی که سالها تک فرزندش را نتوانست ببیند...

مادرش را از دست داد

در حالی که سالها در کنارش نبود...

دلم شکست...

ـــــــــــــــــــــــ

صلواتی را نثار روح این مادر دل شکسته کنید...

۱۳۸۸/٧/۱٧  توسط عباس  | نظرات ()

 

دوری...

وقتی می بینم اینقدر دوری...

می شکنم...

۱۳۸۸/٧/۱٧  توسط عباس  | نظرات ()

 

این لحظه!

دیگه زندگیم داره ته میکشه

از دلم پیاده شو...آخرشه

آره...چقدر زود گذشت...این لحظه!

همان لحظه ای که بی تفاوت از آن گذشتیم

ای کاش قدرش را می دانستیم...

۱۳۸۸/٧/۱٧  توسط عباس  | نظرات ()

 

باور ندارم

حال خوش مداوم...این شرح حال من نیست

خنده حرامتان باد...وقتی حلال من نیست

باور ندارم این را...امسال سال خوبیست

از این بهار پیداست...امسال سال من نیست!

۱۳۸۸/٧/۱٧  توسط عباس  | نظرات ()

 

دلگیر نیستم...!

من از که دلگیر باشم؟

از که می توانم دلگیر باشم؟

من نمی توانم...

خسته ام...

دل گیرم...از خودم...از گناهم...

بی تفاوت به آنچه در گذر است

راهی کوچه هایی در هیچ!

نه...

من دلگیر نیستم...

به هیچ عنوان

خشمگینم از خود

بی آنکه دردی احساس کنم

خفه می شوم...از درون!

بیزارم از اندیشه ام...

نه...من ازهیچ کس دلگیر نیستم

۱۳۸۸/٧/۱٧  توسط عباس  | نظرات ()

 

آه...

آه...

دلم از گناه سیر نمی شود...چرا؟

من به یاد او نمی خوابم!

من برای دیدن او تا ابد بیدارم...!

۱۳۸۸/٧/۱٧  توسط عباس  | نظرات ()

 

نه...اشتباه نکنید!

من نمی خواهم یک وبلاگ عاشقانه داشته باشم.
این وبلاگ به هیچ عنوان عاشقانه نیست.دل نوشته هایی است تقدیم به کسی که هیچ گاه این نوشته ها را نخواهد خواند.کسی که به اجبار دور از پدر و مادر پیرش است در سرزمینی دیگر.کسی که می داند مادرش بیمار است و نمی تواند کاری کند.کسی که می داند پدرش آروم آروم دچار فراموشی می شود ولی باز هم نمی تواند در کنارشان باشد.
این نوشته ها تقدیم به او...
اما می دانم که هرگز نخواهد دید...

۱۳۸۸/٧/۱٧  توسط عباس  | نظرات ()